![]() |
![]() |
|
| عشق يعني سر به دار آويختن |
|
این روزا اصلا حال و حوصله ی نوشتن ندارم، فعلا که فقط میخوام برم، نمیدونم شاید دوباره اومدم و نوشتم....
شایدم هیچوقت........ کی میدونه تو این دنیا چه خبره؟؟؟ کی میدونه این روزگار داره چیکار با ما میکنه؟؟؟ هر روز میایم میشینیم پای این کامپیوتر و تو این وبلاگای مسخره یه سری اراجیف مینویسیم (با احترام به همه ی وبلاگ نویسا) ، ولی کدوم یکی از شما میدونه در آینده چی در انتظارشه؟؟؟ من که به هیچ چیز امیدی ندارم فعلا میرم ی کم مرخصی.. شایدم خودمو بازنشسته کنم تا ببینیم چی میشه فعلا که حوصله ندارم از همه ی دوستای گلمم معذرت میخوام که نمیتونم بیام خبر بدم فعلا بای تا های......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:51 توسط ني ني نيوشا |
|
|
دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست
ندارند جای دختر ها باشند اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه، از خونه فرار می کنه. یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی می کنه! اما یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده می شه بعد با دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن، اما در نهایت سر خودشون کلاه نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعی می کنید با اون دختر دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمی زنه. اما یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه... اما یک پسر ها می دونن جنبش فمنیسم چیه، واسه همین ازش متنفرن، ولی دختر ها اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه، پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه. بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر می کنند تا مفهوم مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:40 توسط ني ني نيوشا |
|
|
سلام امروز میخوام یه داستان برای دوستای گلم بنویسم که پیشنهاد میکنم حتما بخونید
رفاقت دو تا دوست بودن یکی تهرانی یکی آبادانی. تهرانیه اسمش علی بود و آبادانیه اسمش محمد. این دو تا توی سربازی با هم بودن و اونقدر با هم جور بودن که اگه ۲، ۳ ساعت همدیگرو نمیدیدن نگران همدیگه میشدن. خلاصه گذشت و سربازی اینا تموم شد. وقتی خواستن از هم جدا بشن تهرانیه به آبادانیه گفت: محمد سربازیمون تموم شد اما رفاقتمون تموم نمیشه، هر وقت کار خوب خواستی بیا تهران پیش من من بهت کار میدم. آبادایه گفت علی من پول زیادی ندارم ولی هر وقت زن خوب خواستی بیا آبادان من برات زن میگیرم. خلاصه یه سالی گذشت و تهرانیه هوس زن گرفتن کرد و رفت آبادان. دنبال خونه دوستش گشت و بعد از یه مدت رسید به یه خونه ی فقیرونه ی بدون هیچ تشکیلاتی که خونه ی محمد بود. در زد محمد اومد و با استقبال گرم یه هفته هم ازش پذیرایی کرد. بعد از یه هفته علی به محمد گفتک محمد یادته به من قول دادی که برام زن بگیری؟ حالا وقتش رسیده. محمد گفت باشه و رفت توی دوست و آشنا و فامیل هر کسی رو که میدونست نشون علی داد ولی علی از هیچ کدومشون خوشش نیومد. وقت خدافظی علی به محمد گفت محمد تو رفاقتتو انجام دادی و به قولت عمل کردی من هیچ کدومو نپسندیدم. همونطور که داشتن از هم خدافظی میکردن یه دختر خوشگل و سنگین و رنگین از بیرون اومد و رفت تو خونه ای که محمد توش زندگی میکرد. علی گفت: محمد من همین دخترو میخوام. حالا دختره کی بود؟ نامزد محمد. محمد برای اینکه تو رفاقت کم نیاره و به قولش عمل کرده باشه: با نامزدش حرف زد و با خانوادش حرف زد و بدون اطلاع علی از این قضیه اون دخترو به عقد علی درآورد. گذشت و بعد از یه سال محمد بیچاره تر شد و معتاد شد. مادرش بهش گفت زنتو که دادی رفت حالا لااقل پاشو برو تهران ببین رفیقت بهت کار میده؟ محمد اومد تهران دنبال خونه علی گشت و رسید به یه ساختمون بلند و شیک توی بالای شهر. زنگ خونه رو زد علی آیفون رو برداشت. محمد گفت: سلام علی، من محمدم. علی گفت: من شما رو نمیشناسم. محمد گفت: تو سربازی باهم بودیم، آبادان؟ علی گفت من همچین رفیقی نداشتم. خلاصه محمد ناراحت شد و رفت یه گوشه پارک جلوی خونه علی تو چمن نشست. از دور دید ۳ نفر که قیافشون شبیه دزد هاست دارن میان. پیش خودش گفت اینا دزدن الان منو میزنن پولامم با خودشون میبرن. پس بزار خودم پولامو بهشون بدم که لااقل کتک نخورم. رفت پیش دزدا گفت: این پول برگشت من به آبادانه اینم چندتا تیکه نون و پنیر غذای منه، شما اینارو بگیرید ولی به من کاری نداشته باشید. دزدا هم گفتن: نه حالا که اینجوریه ما همین الان دزدی کردیم بیا این ۱۰۰ هزار تومن مال تو. محمدم پیش خودش گفت برم با این پول یه دست کت و شلوار بگیرم و اصلاح کنم و برم حمام برگردم شهرم به مادرم بگم دوستم به من کار داد من نخواستم، نگم رفیقم بی معرفتی کرد. خلاصه رفت سر و وضعشو درست کرد و داشت میرفت که یه دفعه یه خانمی با ماشین براش بوق زد و نگه داشت. محمد رفت جلو و گفت: خانم من بچه شهرستانم بچه تهران نیستم. ساده هم هستم زود گول میخورم دست از سر من بردار من میخوام برگردم شهرم. زنه گفت: نه من از تیپ تو خوشم اومده میخوام برام کار کنی. این زنه یه کارگاه بزرگ داشت که یکی از غرفه هاشو داد دست محمد. از برکت دست محمد کار زنه گرفت و وضعش خوب شد. زنه هم به محمد گفت: معلومه که واقعا مردی و اهل کاری. حالا که اینطور شد من میخوام دخترمو به عقد تو در بیارم. و خلاصه اینا با هم ازدواج کردن و وضع محمد خوب شد. یه روز زن محمد بهش گفت یه مجلس شراب خوری تی بالای شهر هست میای بریم؟ محمدم گفت بریم. وارد مجلس که شدن رفتن یه گوشه ای بشینن که محمد دید اونجا علی با نامزد قبلی محمد که الان زن علی بود نشستن. به روی خودش نیاورد و رفتن یه گوشه ای نشستن. موقع خوردن که شد محمد گف: ساقی اول من. گفتن باشه. گفت: اولی رو بخورید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد. همه خوردن. گفت: دومی رو بخورید به سلامتی اون ۳ تا دزدی که به من پول دادن که من تونستم به سر وضعم برسم. همه خوردن. گفت: سومی رو بخورید به سلامتی اون زنی که منو با ماشینش سوار کرد و بهم کار داد و اون دختری که با من ازدواج کرد. بازم همه خوردن. حالا علی که بهش برخورده بود چون مثلا همه این حرفا تیکه های محمد بود به اون گفت: ساقی دوم من. گفت: اولی رو بخورید به سلامتی او رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد. همه خوردن. گفت: دومی رو بخورید به سلامتی اون ۳ تا دزدی که دزد نبودن و من فرستاده بودمشون. باز همه خوردن. گفت: اینو هیچ وقت نمیخواستم بگم ولی حالا میگم. سومی رو بخورید به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختری که خواهرم بود!!!!!!
نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط ني ني نيوشا |
|
|
دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم دختر دهه 80 :باید پولدار باشم پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
در ضمن در آخر مطلب هم باید بگم با همت ایرانیای عزیزمون اسم خلیج فارس تو گوگل دوباره از خلیج عرب به خلیج فارس تغییر یافت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33 توسط ني ني نيوشا |
|
|
دوستان عزیز سلام.
سایت گوگل برای حذف نام Arabian Gulf از سایت Google Earth اعلام نموده که اگر ۰۰۰/۰۰۰/۱ ایرانی امضا بدهند این نام را حذف خواهد کرد. شما هم برای حذف نام جعلی Arabian Gulf به آدرس زیر رفته و با وارد کردن نام و ایمیل خود ایرانی بودن خلیج فارس را به ثبت برسانید. http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html? درود بر ایران و درود بر ایرانی . خلیج همیشگی فارس ، فارس خواهد ماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط ني ني نيوشا |
|
|
هی حالا دیدی می تونم تو بری و تنها بمونم تو دیگه برام بی ارزشی می خوام همه اینو بدونن همه لحظه ها مال تو، فردا مال تو، دنیا مال تو برو ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:5 توسط ني ني نيوشا |
|
|
یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون
مرا هيچکس باور نداشت، هيچکس کاري به کار من نداشت، بنويسيد بعد مرگم روي سنگ، با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ، او که خوابيده است در اين گور سرد، بودنش را هيچکس باور نکرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:20 توسط ني ني نيوشا |
|
|
سلام به همه کسایی که شاید بیان تو این وبلاگ و مطالبشو بخونن. قدمتون روی چشم.
اول از همه بگم که من این بلاگو ساختم تا تا هر چی که دلم میخوا بگم و نمیتونم رو توش بنویسم. فکر میکنم اینطوری بهتر باشه. ایشالا که شما هم بدتون نیاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:19 توسط ني ني نيوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزيز
من نيوشا هستم و بچه ي تهرانم و عاشق اميدوارم اين وبلاگ بتونه نظر شما رو جلب كنه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| موزیک وبلاگ |
|
|
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب
دیجیتال کیوان